+ - x
 » از همین شاعر
 آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای
 آن دلبر من آمد بر من
 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
 بر من نیستی یارا کجایی
 آتشی نو در وجود اندرزدیم
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 پنجم
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 با چرخ گردان تیره هوایی

 » بیشتر بخوانید...
 گر می فروش حاجت رندان روا کند
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 اشارتی
 در میان دو تهی
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آنک ابر تر بارد بر او نم
دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما را
کند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که بر تو ختم شد والله اعلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *