+ - x
 » از همین شاعر
 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
 ای روی مه تو شاد خندان
 مرا چون تا قیامت یار اینست
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوری
 دیر آمده ای مرو شتابان
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
 دارد درویش نوش دیگر
 شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای

 » بیشتر بخوانید...
 تو نسیتی که ببینی
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 چرخی از شرابه های لجن
 تموزباره
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 قلب همت
 راگ وسواس
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم فتنه هزاران فتنه زادم
به من بنگر که داد فتنه دادم
ز من مگریز زیرا درفتادی
بگو الحمدلله درفتادم
عجب چیزی است عشق و من عجبتر
تو گویی عشق را خود من نهادم
بیا گر من منم خونم بریزید
که تا خود من نمردم من نزادم
نگویم سر تو کان غمز باشد
ولی ناگفته بندی برگشادم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *