+ - x
 » از همین شاعر
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 همتم شد بلند و تدبیرم
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا

 » بیشتر بخوانید...
 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
 فصل سبز شعر
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 بی بازگشت
 پاییز
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم فتنه هزاران فتنه زادم
به من بنگر که داد فتنه دادم
ز من مگریز زیرا درفتادی
بگو الحمدلله درفتادم
عجب چیزی است عشق و من عجبتر
تو گویی عشق را خود من نهادم
بیا گر من منم خونم بریزید
که تا خود من نمردم من نزادم
نگویم سر تو کان غمز باشد
ولی ناگفته بندی برگشادم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *