+ - x
 » از همین شاعر
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 کجایی ساقیا درده مدامم
 جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
 هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو
 بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
 دل من که باشد که تو را نباشد
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم

 » بیشتر بخوانید...
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 شهر خوابیده
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خداوندا مده آن یار را غم
مبادا قامت آن سرو را خم
تو می دانی که جان باغ ما اوست
مبادا سرو جان از باغ ما کم
همیشه تازه و سرسبز دارش
بر او افشان کرامت ها دمادم
معظم دارش اندر دین و دنیا
به حق حرمت اسمای اعظم
وجودش در بنی آدم غریب است
بدو صد فخر دارد جان آدم
مخلد دار او را همچو جنت
که او جنات جنات است مبهم
ز رنج اندرون و رنج بیرون
معافش دار یا رب و مسلم
جهان شاد است وز او صد شکر دارد
که عیسی شکرها دارد ز مریم
دعاهایی که آن در لب نیاید
که بر اجزای روح است آن مقسم
مجاب و مستجابش کن پی او
که تو داناتری والله اعلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *