+ - x
 » از همین شاعر
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 ای جان ای جان فی ستر الله
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 گویم سخن شکرنباتت
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 بیچاره کسی که زر ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
 شبانه
 شیندم بیتکی از مرد پیری
 بیا تا کار این امت بسازیم
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 درخت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
ضمیر همدگر دانند یاران
نباشم یار صادق گر ندانم
چو آب صاف باشد یار با یار
که بنماید در او عکس بنانم
اگر چه عامه هم آیینه هااند
که بنماید در او سود و زیانم
ولیکن آن به هر دم تیره گردد
که او را نیست صیقل های جانم
ولی آیینه ای عارف نگردد
اگر خاک جهان بر وی فشانم
از این آیینه روی خود مگردان
که می گوید که جانت را امانم
من و گفت من آیینه ست جان را
بیابد حال خویش اندر بیانم
خمش کن تا به ابرو و به غمزه
هزاران ماجرا بر وی بخوانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *