+ - x
 » از همین شاعر
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 جان و جهان! دوش کجا بوده ی
 در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
 ای دل سرمست، کجا می پری؟
 از مه من مست دو صد مشتری
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 برو برو که به بز لایق است بزغاله

 » بیشتر بخوانید...
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
  چشمه
 بین دو بیداری
 گلاویز با خود
 دگراندیش
 من و زندگی
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی وفایی
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم
به پیش گوش کر من بی زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم
فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه ات گل های رنگین
تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر
چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان
هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا
درآ زوتر که تا کشتی برانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *