+ - x
 » از همین شاعر
 العشق یقول لی تزین
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 به ساقی درنگر در مست منگر
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 یکی مطرب همی خواهم در این دم
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 دیدی که چه کرد یار ما دیدی
 در طریقت دو صد کمین دارم

 » بیشتر بخوانید...
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند
 دل در غم عشق تو برومند بود
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
 سوگیانه
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 فتادی از مقام کبریائی
 رشته های پولادین
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما صحبت همدگر گزینیم
بر دامن همدگر نشینیم
یاران همه پیشتر نشینید
تا چهره همدگر ببینیم
ما را ز درون موافقت هاست
تا ظن نبری که ما همینیم
این دم که نشسته ایم با هم
می بر کف و گل در آستینیم
از عین به غیب راه داریم
زیرا همراه پیک دینیم
از خانه به باغ راه داریم
همسایه سرو و یاسمینیم
هر روز به باغ اندرآییم
گل های شکفته صد ببینیم
وز بهر نثار عاشقان را
دامن دامن ز گل بچینیم
از باغ هر آنچ جمع کردیم
در پیش نهیم و برگزینیم
از ما دل خویش درمدزدید
ما دزد نه ایم ما امینیم
اینک دم ما نسیم آن گل
ما گلبن گلشن یقینیم
عالم پر شد نسیم آن گل
یعنی که بیا که ما چنینیم
بومان ببرد چو بوی بردیم
مه مان کند ار چه ما کهینیم
هر چند کمین غلام عشقیم
چون عشق نشسته در کمینیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *