+ - x
 » از همین شاعر
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 تو چرا جمله نبات و شکری
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای
 جانا بیار باده و بختم تمام کن

 » بیشتر بخوانید...
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
 صلح کل
 بی دروغ
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 کوشش نما که شعر نه الهام می شود
 درود بر شب
 به این نابودمندی بودن آموز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جز جانب دل به دل نیاییم
یک لحظه برون دل نپاییم
ماننده نای سربریده
بی برگ شدیم و بانواییم
همچون جگر کباب عاشق
جز آتش عشق را نشاییم
ما ذره آفتاب عشقیم
ای عشق برآی تا برآییم
ما را به میان ذره ها جوی
ما خردترین ذره هاییم
ور زانک بجویی و نیابی
بدهیم نشان که ما کجاییم
در خانه چو آفتاب درتافت
گرد سر روزن سراییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *