+ - x
 » از همین شاعر
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 بیا امروز ما مهمان میریم
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 ای دل صافی دم ثابت قدم
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی

 » بیشتر بخوانید...
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 آشوب تخیل
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 قرن ما
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 بانگ آشنایی
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 قلندر جره باز آسمانها
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برده نماز من ز هنگام
هین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندر
ای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامت
ای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پا
دیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگویی
دلسوخته دیده چنین خام
پیداست که یار من ملول است
خاموش شدم به کام و ناکام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *