+ - x
 » از همین شاعر
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 خوش بود فرش تن نور دیده
 برو ای دل به سوی دلبر من
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
 از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

 » بیشتر بخوانید...
 مرگ نجار
 یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی
 خشم
 درجه تحصیل در کابینۀ کرزی
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 پرندگان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برده نماز من ز هنگام
هین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندر
ای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامت
ای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پا
دیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگویی
دلسوخته دیده چنین خام
پیداست که یار من ملول است
خاموش شدم به کام و ناکام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *