+ - x
 » از همین شاعر
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 شاه ما باری برای کاهلان
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 بنمود وفا از این جا

 » بیشتر بخوانید...
 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا عشق تو سوخت همچو عودم
یک عقده نماند از وجودم
گه باروی چرخ رخنه کردم
گه سکه آفتاب سودم
چون مه پی آفتاب رفتم
گه کاهیدم گهی فزودم
از تو دل من نمی شکیبد
صد بار منش بیازمودم
این بخشش توست زور من نیست
گر حلقه سیم درربودم
گر دشمن چاشتم خفاشم
ور منکر احمدم جهودم
تفهیم تو تیز کرد گوشم
کان راز شریف را شنودم
سیل آمد و برد خفتگان را
من تشنه بدم نمی غنودم
صیقل گر سینه امر کن بود
گر من ز کسل نمی زدودم
توفیر شد از مکارم تو
هر تقصیری که من نمودم
من جود چرا کنم به جلدی
کز جود تو مو به موی جودم
از عشق تو بر فراز عرشم
گر بالایم وگر فرودم
از فضل تو است اگر ضحوکم
از رشک تو است اگر حسودم
بس کردم ذکر شمس تبریز
ای عالم سر تار و پودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *