+ - x
 » از همین شاعر
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل
 ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی

 » بیشتر بخوانید...
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 شب چله
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 سه کنجی اتاق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا با تو قرین شده ست جانم
هر جا که روم به گلستانم
تا صورت تو قرین دل شد
بر خاک نیم بر آسمانم
گر سایه من در این جهان است
غم نیست که من در آن جهانم
من عاریه ام در آن که خوش نیست
چیزی که بدان خوشم من آنم
در کشتی عشق خفته ام خوش
در حالت خفتگی روانم
امروز جمادها شکفته ست
امروز میان زندگانم
چون علم بالقلم رهم داد
پس تخته نانبشته خوانم
چون کان عقیق در گشاده ست
چه غم که خراب شد دکانم
زان رطل گران دلم سبک شد
گر دل سبک است سرگرانم
ای ساقی تاج بخش پیش آ
تا بر سر و دیده ات نشانم
جز شمع و شکر مگوی چیزی
چیزی بمگو که من ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *