+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 هفتم
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 امروز روز شادی و امسال سال گل
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 مرا گویی که رایی من چه دانم

 » بیشتر بخوانید...
 فقط خواب
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 ستاره (ادبیات کودک)
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 چندان که گفتم غم با طبیبان
 دیوانه یی در من
 مار کر
 اگر دوباره نیایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز نیم ملول شادم
غم را همه طاق برنهادم
بر سبلت هر کجا ملولی است
گر میر من است و اوستادم
امروز میان به عیش بستم
روبند ز روی مه گشادم
امروز ظریفم و لطیفم
گویی که مگر ز لطف زادم
یاری که نداد بوسه از ناز
او بوسه بجست و من ندادم
من دوش عجب چه خواب دیدم
کامروز عظیم بامرادم
گفتی تو که رو که پادشاهی
آری که خوش و خجسته بادم
بی ساقی و بی شراب مستم
بی تخت و کلاه کیقبادم
در من ز کجا رسد گمان ها
سبحان الله کجا فتادم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *