+ - x
 » از همین شاعر
 در این سرما سر ما داری امروز
 می رسد ای جان باد بهاری
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 زان ازلی نور که پرورده اند
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا

 » بیشتر بخوانید...
 بنویس...
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 گر علت مرگ را دوا می کردند
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 سکوت من زیباست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
از معانی در معانی تا روم من خوشترم
در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر است
سوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم
در معانی می گدازم تا شوم همرنگ او
زانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم
دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویش
من از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرم
می خرامم من به باغ از باغ با روحانیان
چون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم
کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنم
خویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم
ور من از سختی دل در کار خود سستی کنم
زود از دریا برآید شعله های آذرم
همچو زر خندان خوشم اندر میان آتشش
زانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم
من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطش
تا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم
من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفات
هر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم
چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطف
سوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *