+ - x
 » از همین شاعر
 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
 آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 بداد پندم استاد عشق از استادی
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
 اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 مست ها دروغ نمی گویند
 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 دلتنگی
 مرگ نجار
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 به یاد تو دوست داشتنی ترینم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما
گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم
تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم
فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت
چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم
چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم
سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم
نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد
بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم
دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای
ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم
بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم
تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم
سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان
بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *