+ - x
 » از همین شاعر
 ای ظریف جهان سلام علیک
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 من جز احد صمد نخواهم
 اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد

 » بیشتر بخوانید...
 مست شبرو
 خط آفتاب
 یاد ابر های گذشته بخیر
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 بیهوده ها
 اندرز
 بهار من
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
 نگرید مرد از رنج و غم و درد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما
گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم
تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم
فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت
چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم
چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم
سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم
نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد
بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم
دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای
ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم
بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم
تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم
سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان
بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *