+ - x
 » از همین شاعر
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف

 » بیشتر بخوانید...
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 گورستان
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 دریا
 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
 نقاشی
 آیینه ها
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *