+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
 در میان عاشقان عاقل مبا
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم
 از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 بازآمد آستین فشانان

 » بیشتر بخوانید...
 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
 آنسوی اضطراب
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 به استاد سرآهنگ
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 عصیان خدا
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 الا ای کشته نامحرمی چند
 حال دل با تو گفتنم هوس است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *