+ - x
 » از همین شاعر
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 چند گهی فاتحه خوانت کنم
 نه آتش های ما را ترجمانی
 هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی

 » بیشتر بخوانید...
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 باغهای معلق بابل
 بازگشت
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
 من از آغاز آزادم
 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
 نگاهبان
 مرور یک گرداب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
شکم ار زار بگرید من عیار بخندم
مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم
سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم
نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم
همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم
کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویم
خر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم
همه پرباد از آنم که منم نای و تو نایی
چو تویی خویش من ای جان پی این خویش پسندم
ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستم
ز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم
چو تویی روح جهان را جهت چشم بدان را
اگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم
اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدم
نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم
سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارم
خبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم
ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصد
که اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم
چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامم
وگر از دست تو آید نکند زهر گزندم
طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نه
سوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم
نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسم
چو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *