+ - x
 » از همین شاعر
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 مال است و زر است مکسب تن
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 بازآمد آستین فشانان
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 ای روی تو نوبهار خندان
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته

 » بیشتر بخوانید...
 فصل کهنه عشق
 بی بازگشت
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 دیوانه یی به کعبه گریبان دریده بود
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 تاقین
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 دو توته سروده
 عمو زنجیر باف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
بستان ز من شرابی که قیامتست حقا
چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول
دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
غم و مصلحت نماند همه را فرود راند
پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی
بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا
بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی
چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا
قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده
بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا
نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو
که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *