+ - x
 » از همین شاعر
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 جان آمده در جهان ساده
 سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته
 فریاد ز یار خشم کرده

 » بیشتر بخوانید...
 هر که را داغ در جگر نبود
 مرا در سینه فریادیست
 تنهایی
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 قشلاق زاده ام
 چه حاجت طول دادن داستان را
 این عقل که در ره سعادت پوید
 من مست می عشقم
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم
بشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم
به جمال بی نظیرت به شراب شیرگیرت
که به گرد عهد و توبه نروم دگر نگردم
به لب شکرفشانت به ضمیر غیب دانت
که نه سخره جهانم نه زبون سرخ و زردم
به رخ چو آفتابت به حلاوت خطابت
که هزارساله ره من ز ورای گرم و سردم
به هوای همچو رخشت به لوای روح بخشت
که بجز تو کس نداند که کیم چگونه مردم
به سعادت صباحت به قیامت صبوحت
که سجل آسمان را به فر تو درنوردم
هله ای شه مخلد تو بگو به ساقی خود
چو کسی ترش درآید دهدش ز درد در دم
هله تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد
که در این مقام عشرت من از آن جمع فردم
بدهش از آن رحیقی که شود خوشی عشیقی
که ز مستی و خرابی برهد ز عکس و طردم
نه در او حسد بماند نه غم جسد بماند
خوش و پاک بازآید به سوی بساط نردم
به صفا مثال زهره به رضا به سان مهره
نه نصیبه جو نه بهره که ببردم و نبردم
بپریده از زمانه ز هوای دام و دانه
که در این قمارخانه چو گواه بی نبردم
پس از این خموش باشم همه گوش و هوش باشم
که نه بلبلم نه طوطی همه قند و شاخ وردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *