+ - x
 » از همین شاعر
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 بیا امروز ما مهمان میریم

 » بیشتر بخوانید...
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 چراغ اندیش
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 مرگ غم
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او بجز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید
بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *