+ - x
 » از همین شاعر
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 انجیرفروش را چه بهتر
 افزود آتش من آب را خبر ببرید
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 در چمن آیید و بربندید دید
 کل عقل بوصلکم مدهش
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
 ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 بگرد فتنه می گردی دگربار

 » بیشتر بخوانید...
 ماه کُشی
 گل سرخ و گل زرد
 دارو
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 غزل آخرین انزوا
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد
که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا
به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم
که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین
که برو که روزگارت همه بی قرار بادا
نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری
که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا
تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد
دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر به گسستگی زهره
تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش
چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد
به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان
که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا
که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد
که قوام بندگانت بجز این چهار بادا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *