+ - x
 » از همین شاعر
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 مرا پرسی که چونی بین که چونم
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
 ای غذای جان مستم نام تو
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 ای جان و جهان چه می گریزی

 » بیشتر بخوانید...
 شرمندگی
 از خود و بیگانه
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 اتفاق
 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
 این عقل که در ره سعادت پوید
 توکلت علی الله می روم يار
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 عارف به دل ذره جهان می بیند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد
که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا
به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم
که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین
که برو که روزگارت همه بی قرار بادا
نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری
که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا
تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد
دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر به گسستگی زهره
تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش
چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد
به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان
که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا
که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد
که قوام بندگانت بجز این چهار بادا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *