+ - x
 » از همین شاعر
 سیدی انی کالیل انت فی زی النهار
 گر جام سپهر زهرپیماست
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 ایا یاری که در تو ناپدیدم
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
 من که حیران ز ملاقات توام
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 مشکن دل مرد مشتری را

 » بیشتر بخوانید...
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 آدم آهنی
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 غدیر
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 طفل یتیم
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم
نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردان
چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی
من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم
برسان به همدمانم که من از چه روگرانم
چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم
خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته
ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم
چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل
ز خزینه های دل ها زر و نقره برگزیدم
به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم
ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم
بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم
به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم
چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه
ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم
چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی
پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم
به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم
ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم
تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم
اگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *