+ - x
 » از همین شاعر
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 آوخ آوخ چو من وفاداری
 چون آینه رازنما باشد جانم
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید

 » بیشتر بخوانید...
 از مرگ نترسم که مددکار من است
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 بوی حسرت
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 از مرز انزوا
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 دمی با حافظ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم
نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردان
چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی
من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم
برسان به همدمانم که من از چه روگرانم
چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم
خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته
ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم
چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل
ز خزینه های دل ها زر و نقره برگزیدم
به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم
ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم
بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم
به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم
چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه
ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم
چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی
پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم
به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم
ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم
تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم
اگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *