+ - x
 » از همین شاعر
 صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
 پیشتر آ روی تو جز نور نیست
 گر یار لطیف و باوفایی
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود

 » بیشتر بخوانید...
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 با التهاب
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
 آنسوی شعر
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 از مرگ نترسم که مددکار من است
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *