+ - x
 » از همین شاعر
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 بخوردم از کف دلبر شرابی
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 صوفیان در دمی دو عید کنند

 » بیشتر بخوانید...
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 چقدر تو بلند و من پستم
 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
 ناگفته ها در نگاه
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست
نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
بوده ام ممن توحید کنون
ممنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *