+ - x
 » از همین شاعر
 فرست باده جان را به رسم دلداری
 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
 در شهر شما یکی نگاریست
 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
 هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
 راز چون با من نگوید یار من
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده

 » بیشتر بخوانید...
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 رنج دیگر
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
 شبانه
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از این خانه به در می نروم
من از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمر
من از او جای دگر می نروم
به خدا طوطی و طوطی بچه ام
جز سوی تنگ شکر می نروم
یک زمانی که ز من دور شود
جز که در خون جگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند
من بجز سوی گهر می نروم
بلبل مستم و در باغ طرب
جز به سوی گل تر می نروم
در سرم بوی میی افتاده ست
تا چو می جز که به سر می نروم
این چنین باغ و چنین سرو و چمن
جای آن هست اگر می نروم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *