+ - x
 » از همین شاعر
 به جان جمله مستان که مستم
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 ای گشته ز شاه عشق شهمات
 به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 تو را دوست میدارم
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 دو رباعی
 به خوابیدگان
 شب و هذیان و تنهایی
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *