+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
 نو به نو هر روز باری می کشم
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین
 باد بین اندر سرم از باده ای
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم

 » بیشتر بخوانید...
 غزل بی ناموس
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 از آنسوی هستی
 آواز آبشار
 به روما گفت با من راهب پیر
 نرگس مستانه
 شب های سپهر ما
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 پارسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *