+ - x
 » از همین شاعر
 اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 تا دلبر خویش را نبینیم
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 نفسی بهوی الحبیب فارت
 بر من نیستی یارا کجایی
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 سه روز شد که نگارین من دگرگونست
 خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم

 » بیشتر بخوانید...
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 آزادی بیان
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 امتداد شکیبایی
 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
 شبی در بهار
 من و تو

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
ای بارها خریده از غصه و زحیرم
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم
جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
خوشتر اسیری تو صد بار از امیری
خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
خاکی به تو رسیده به از زری رمیده
خاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را
چنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان
در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم
گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم
بی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین
ای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم
من بنده الستم آن تو بوده استم
آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
کی خندد این درختم بی نوبهار رویت
کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم
تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم
در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
در قعده ام سلامی ای جان گزین من کن
تا بی سلام نبود این قعده اخیرم
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم
من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت
خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *