+ - x
 » از همین شاعر
 افتادم افتادم در آبی افتادم
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 من از این خانه به در می نروم
 شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادره
 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
 گر لاش نمود راه قلاش
 گر می نکند لبم بیانت
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای

 » بیشتر بخوانید...
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 انتخاب
 بنویس...
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
دیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم
چون باده تو خوردم من محو چون نگردم
تو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم
بگشا دهان خود را آن قند بی عدد را
عذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم
دانی که از چه خندم از همت بلندم
زیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم
با عشق لایزالی از یک شکم بزادم
نوعشق می نمایم والله که سخت پیرم
آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشایی
ور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم
اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان
و اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم
در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم
تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم
در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارم
چون او به تخت آید من پیش او وزیرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *