+ - x
 » از همین شاعر
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف

 » بیشتر بخوانید...
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 هوای وصل جانام گرفته است
 مرگ زیباست
 حنجر و گوش و نگاه
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 باغ
 بروز عيد گريان می کنم يار
 در باغ
 مردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم
چون سر دل ندانم کاندر میان جانم
از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم
رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم
گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی
ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم
پروانه وار عالم پران به گرد شمعم
فریش می فرستم پریش می ستانم
در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه
گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم
ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان
زان نقش منکران را در قعر می کشانم
ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین
زان دام مقبلان را از کفر می رهانم
ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی
کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم
ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم
می بین که آن نشانه ست از لطف بی نشانم
هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است
وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *