+ - x
 » از همین شاعر
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 کجایید ای شهیدان خدایی
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست

 » بیشتر بخوانید...
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 گلیم بافته دست پدرم
 در ماتم بیان در زایش زبان
 فقط یکبار مینازم به بختم
 سینما
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
 خواب رندانه
 درخت
 باور و آرزو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم
چون سر دل ندانم کاندر میان جانم
از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم
رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم
گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی
ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم
پروانه وار عالم پران به گرد شمعم
فریش می فرستم پریش می ستانم
در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه
گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم
ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان
زان نقش منکران را در قعر می کشانم
ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین
زان دام مقبلان را از کفر می رهانم
ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی
کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم
ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم
می بین که آن نشانه ست از لطف بی نشانم
هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است
وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *