+ - x
 » از همین شاعر
 ای قوم بحج رفته کجایید کجایید
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 مرا اقبال خندانید آخر
 منم از جان خود بیزار بیزار
 خضری به میان سینه داری
 بیا ما چند کس با هم بسازیم
 رو رو که از این جهان گذشتی
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
 چو آن کان کرم ما را شکارست

 » بیشتر بخوانید...
 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 شعری که زندگیست
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 سفر
 قد کوتاه حقم را که دیدم
 گلبرگ نسترن
 مباد بشکند ای رودها غرور شما
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 چقدر تو بلند و من پستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
از رشک و غیرت است که در چادری شدیم
روزی که افکنیم ز جان چادر بدن
بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما
ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم
آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد
فانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم
چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد
آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم
باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند
گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم
در زیر چادر است بتی کز صفات او
ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم
اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان
گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم
چه جای شاهد است که شیر خداست او
طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم
با جوز و با مویز فریبند طفل را
ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم
در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ای
گوید که رستم صف پیکار امجدیم
از کر و فر او همه دانند کو زن است
ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم
ممن ممیز است چنین گفت مصطفی
اکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم
بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش
زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *