+ - x
 » از همین شاعر
 دل من دل من دل من بر تو
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 نگارا تو گلی یا جمله قندی
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها
 خسروانی که فتنه ای چینید
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
 زنهار مرا مگو که پیرم
 ماییم فداییان جانباز
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من

 » بیشتر بخوانید...
 پیش از تو
 درخت
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 مهار تبسم
 دیوانه یی به کعبه گریبان دریده بود
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی
 جنازه های متحرک
 راز
 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
از رشک و غیرت است که در چادری شدیم
روزی که افکنیم ز جان چادر بدن
بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما
ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم
آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد
فانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم
چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد
آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم
باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند
گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم
در زیر چادر است بتی کز صفات او
ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم
اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان
گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم
چه جای شاهد است که شیر خداست او
طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم
با جوز و با مویز فریبند طفل را
ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم
در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ای
گوید که رستم صف پیکار امجدیم
از کر و فر او همه دانند کو زن است
ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم
ممن ممیز است چنین گفت مصطفی
اکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم
بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش
زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *