+ - x
 » از همین شاعر
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 جان من جان تو جانت جان من
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته

 » بیشتر بخوانید...
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 هر که را داغ در جگر نبود
 مادر
 دوتا نگاه
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار
در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم
ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم
بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم
از ما مپوش راز که در سینه توایم
وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم
ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه
یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام
داند کنار بام که ما بی کناره ایم
مهتاب را چه ترس بود از کنار بام
پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق
بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار
هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم
ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم
هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی
همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم
در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب
بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *