+ - x
 » از همین شاعر
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
 برنشین ای عزم و منشین ای امید
 باز شد در عاشقی بابی دگر

 » بیشتر بخوانید...
 تباهی
 اگر حامد شود محمود
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 رباعیات
 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
 هم دانه امید به خرمن ماند
 صبحگاه مراد
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 سوار نور
 بنویس...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیزی یا بیاموزم
پیش از این ناز و خشم می کردم
تا من از تو جدا بیاموزم
چون خدا با تو است در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم
از دو عالم دو دیده بردوزم
این من از مصطفی بیاموزم
سر مازاغ و ماطغی را من
جز از او از کجا بیاموزم
در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم
بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بی قبا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استاد
پس وفا از وفا بیاموزم
ختمش این شد که خوش لقای منی
از تو خوش خوش لقا بیاموزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *