+ - x
 » از همین شاعر
 بخش یازدهم
 خسروانی که فتنه ای چینید
 من اگر پرغم اگر شادانم
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 در میان عاشقان عاقل مبا
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا

 » بیشتر بخوانید...
 بازی
 زن زیبا است
 اشتباه باور
 بی تویی
 یادی از گذشته
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 غزل آخرین انزوا
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیزی یا بیاموزم
پیش از این ناز و خشم می کردم
تا من از تو جدا بیاموزم
چون خدا با تو است در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم
از دو عالم دو دیده بردوزم
این من از مصطفی بیاموزم
سر مازاغ و ماطغی را من
جز از او از کجا بیاموزم
در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم
بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بی قبا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استاد
پس وفا از وفا بیاموزم
ختمش این شد که خوش لقای منی
از تو خوش خوش لقا بیاموزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *