+ - x
 » از همین شاعر
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
 آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 آن خواجه خوش لقا چه دارد

 » بیشتر بخوانید...
 دیوانه می رقصد
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 پرچو شدم
 از دل جنگل انبوه ...
 شب های سپهر ما
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 ای روزگار! نگذری از آبروی من

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۳

آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بی کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم
طرفه بی سود و بی زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت های خموش
در زبان نامده ست آن که منم
گفتم اندر زبان چو درنامد
اینت گویای بی زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی پا
اینت بی پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *