+ - x
 » از همین شاعر
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 اگر درد مرا درمان فرستی
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 خبر واده کز این دنیای فانی
 رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی

 » بیشتر بخوانید...
 رازقی
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 خم نیرنگ
 چارچوب دروازه
 باران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به خدایی که در ازل بوده ست
حی و دانا و قادر و قیوم
نور او شمع های عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم
که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم
همه شب همچو شمع می سوزیم
ز آتشش جفت وز انگبین محروم
در فراق جمال او ما را
جسم ویران و جان در او چون بوم
آن عنان را بدین طرف برتاب
زفت کن پیل عیش را خرطوم
بی حضورت سماع نیست حلال
همچو شیطان طرب شده مرحوم
یک غزل بی تو هیچ گفته نشد
تا رسید آن مشرفه مفهوم
بس به ذوق سماع نامه تو
غزلی پنج شش بشد منظوم
شام ما از تو صبح روشن باد
ای به تو فخر شام و ارمن و روم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

فرزاد:

اين غزليست كه مولانا به عنوان نامه به همراه فرزندش سلطان ولد به دمشق فرستاد تا به دست شمس تبريزى برسد. شمس آزرده از طعن و آزار مريدان كوته بين مولانا قونيه را بى خبر ترك نموده بود و مولانا را در بهت و غم و اندوه گذاشته بود.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *