+ - x
 » از همین شاعر
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم
 آتشی از تو در دهان دارم
 یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 صنما این چه گمانست فرودست حقیر

 » بیشتر بخوانید...
 او با ما، با ماست
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 شب وصل است و طی شد نامه هجر
 جنگل
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 آخر سوب نیست...
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 روزی برای دیدنت
 تنی داری بسان خرمن گل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به خدایی که در ازل بوده ست
حی و دانا و قادر و قیوم
نور او شمع های عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم
که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم
همه شب همچو شمع می سوزیم
ز آتشش جفت وز انگبین محروم
در فراق جمال او ما را
جسم ویران و جان در او چون بوم
آن عنان را بدین طرف برتاب
زفت کن پیل عیش را خرطوم
بی حضورت سماع نیست حلال
همچو شیطان طرب شده مرحوم
یک غزل بی تو هیچ گفته نشد
تا رسید آن مشرفه مفهوم
بس به ذوق سماع نامه تو
غزلی پنج شش بشد منظوم
شام ما از تو صبح روشن باد
ای به تو فخر شام و ارمن و روم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

فرزاد:

اين غزليست كه مولانا به عنوان نامه به همراه فرزندش سلطان ولد به دمشق فرستاد تا به دست شمس تبريزى برسد. شمس آزرده از طعن و آزار مريدان كوته بين مولانا قونيه را بى خبر ترك نموده بود و مولانا را در بهت و غم و اندوه گذاشته بود.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *