+ - x
 » از همین شاعر
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 ای کرده میان سینه غارت
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد

 » بیشتر بخوانید...
 میز
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 پنجره
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
 یاران موافق همه از دست شدند
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی
اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن
ای فتنه ها انگیخته بر خلق آتش ریخته
وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن
در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو
در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو
سرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن
بس شمع ها افروختی بیرون ز سقف آسمان
بس نقش ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن
ای بی خیال روی تو جمله حقیقت ها خیال
ای بی تو جان اندر تنم چون مرده ای اندر کفن
بی نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبین
بی جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن
گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا
گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن
ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشته
ای سال ها نشناخته تو خویش را از پیرهن
تا جان بااندازه ات بر جان بی اندازه زد
جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *