+ - x
 » از همین شاعر
 آن را که در آخرش خری هست
 انجیرفروش را چه بهتر
 خدایا رحمت خود را به من ده
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 گویم سخن شکرنباتت
 خبر واده کز این دنیای فانی
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا

 » بیشتر بخوانید...
 باز کجا ساز سفر می کنی
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 نقش پنهان
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 ساقه در بیهوایی
 در سرزمین های دیگر
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 ذهن کوچه گشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای
صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *