+ - x
 » از همین شاعر
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 هذا طبیبی، عند الدوآء
 هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست

 » بیشتر بخوانید...
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 فرار
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 مهمان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای
صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *