+ - x
 » از همین شاعر
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 تو چرا جمله نبات و شکری
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 مندیش از آن بت مسیحایی
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 مرا اقبال خندانید آخر
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 تازه شد از او باغ و بر من
 ما صحبت همدگر گزینیم

 » بیشتر بخوانید...
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
 ناشناس
 معشوقه به رنگ روزگارست
 با هوش پدر
 نخل امید
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 پیچک عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامان
شود دل خصم جان من کند هجران سزای من
سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان
چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نی
بگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من
چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردی
یکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *