+ - x
 » از همین شاعر
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
 بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ای
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 گل خندان که نخندد چه کند
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی

 » بیشتر بخوانید...
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 فرضیه
 دلت از آسمان برکن
 کفر و دین
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 انسان نامریی
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای قاعده مستان در همدگر افتادن
استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است
گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است
ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن
درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر
او ننگ چرا دارد از در به در افتادن
مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره
آگه نبد از مستی او از کمر افتادن
گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه
کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن
با بلبل بستانی همدست شدن دستی
با طوطی روحانی اندر شکر افتادن
من بی دل و دل داده در راه تو افتاده
والله که نمی دانم جای دگر افتادن
گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم
مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن
این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده ست
شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *