+ - x
 » از همین شاعر
 بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 ایا خورشید بر گردون سواره
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 من نیت آن کردم تا باشم سودایی
 روزی که مرا ز من ستانی
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 جان و جهان! دوش کجا بوده ی

 » بیشتر بخوانید...
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 شام جدایی
 بیا با ما مورز این کینه داری
 اغوا
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
 تا،دل ازنام تو،بامن دم زند
 مه نشین عاطفه
 کسی کو «لا اله» را در گره بست
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن
ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده
هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن
ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم
شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن
ای طره پربندت بگشاده گره ها را
این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *