+ - x
 » از همین شاعر
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 مرا هر لحظه قربان است جانی
 تو چرا جمله نبات و شکری
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 اندر دل ما تویی نگارا
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن

 » بیشتر بخوانید...
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 باده ی عرفان
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 پیوند
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن
ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده
هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن
ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم
شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن
ای طره پربندت بگشاده گره ها را
این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *