+ - x
 » از همین شاعر
 ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری

 » بیشتر بخوانید...
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 مزن انگشت بر داغ دل من
 پنجره ات را ببند
 نرگس مستانه
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 حرارت دادن واژه
 یک قطره آب بود با دریا شد
 سرنوشت
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن
اندر قفص هستی این طوطی قدسی را
زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن
چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن
دردی وجودت را صافی کن و پالوده
وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن
تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی
ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد
گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن
در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم
بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن
چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو
جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن
گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو
ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن
می باش چو مستسقی کو را نبود سیری
هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن
هر روح که سر دارد او روی به در دارد
داری سر این سودا سر در سر سودا کن
بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن
برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن
بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو
کاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن
هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو
هم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن
هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو
هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن
تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو
گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن
دانا شده ای لیکن از دانش هستانه
بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن
موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی
از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *