+ - x
 » از همین شاعر
 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من
 ای عشق که جمله از تو شادند
 عاشقا دو چشم بگشا چار جو در خود ببین
 ای گشته دلت چو سنگ خاره

 » بیشتر بخوانید...
 آیت غرور
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
 قرن ما
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
 از بوی گلهای قالی
 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیده
بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کبش بنگرداند
این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین
که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را
آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی
تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *