+ - x
 » از همین شاعر
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 وقت آمد توبه را شکستن
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
 طارت حیلی و زال حیلی
 یک قوصره پر دارم ز سخن
 قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
 میر شکار من که مرا کرده ای شکار
 ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش

 » بیشتر بخوانید...
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند
  چهار رباعی
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 حجلۀ زمین
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
 خزان دوباره نرفت
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن
فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی
این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن
از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن
وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن
مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین
وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن
آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد
بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن
آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی
وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن
تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی
حکمی است به دور تو آری هله هین می کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *