+ - x
 » از همین شاعر
 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
 گر گریزی به ملولی ز من سودایی
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 این طریق دارهم یا سندی و سیدی
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 از بهر چه در غم و زحیرید
 مرا هر لحظه منزل آسمانی

 » بیشتر بخوانید...
 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
 الا ای رهگذر
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 سفر
 خواهش
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 قصیده ی نور
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن
فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی
این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن
از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن
وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن
مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین
وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن
آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد
بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن
آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی
وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن
تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی
حکمی است به دور تو آری هله هین می کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *