+ - x
 » از همین شاعر
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 دلم امروز خوی یار دارد
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم

 » بیشتر بخوانید...
 تبسم های زخم وحشت
 پنجره
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 اگر حامد شود محمود
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 فرضیه
 در دل را بروی کس نبستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن
فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی
این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن
از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن
وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن
مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین
وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن
آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد
بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن
آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی
وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن
تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی
حکمی است به دور تو آری هله هین می کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *