+ - x
 » از همین شاعر
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 از یکی آتش برآوردم تو را
 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 ز بعد وقت نومیدی امیدیست
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 مال است و زر است مکسب تن

 » بیشتر بخوانید...
 هرچند ز دست تو خراب است دل ما
 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 اگر با تو نبودم
 از بوی گلهای قالی
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 گفت و گویم با شعر
 هنربند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن
چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است
شوم جان مجرد برون آیم از این تن
مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت
گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن
پی بوسه گل را که فر بخشد مل را
جهانی است زبان ها برون کرده چو سوسن
غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید
هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن
درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم
شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن
در گفت فروبند و گشا روزن دل را
ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *