+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز و صبوح را برانگیز
 قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 مرا گویی که رایی من چه دانم
 من با تو حدیث بی زبان گویم
 من جز احد صمد نخواهم
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 دل معشوق سوزیده است بر من

 » بیشتر بخوانید...
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
 بادها
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 چکامه یی برای آمو
 انتقام
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 امشب به زلف های خیالم رسن شدی
 ای بار خدای پاک دانای قدیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با آن که می رسانی آن باده بقا را
بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن
جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را
آن چاه بابلت را وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر
از سر بگیر از سر آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته
طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده
من دم به دم بدیده انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی
شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
از شمس دین چون مه تبریز هست آگه
بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *