+ - x
 » از همین شاعر
 چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
 چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
 صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان

 » بیشتر بخوانید...
 سر سرگشته ام سامان نداره
 آزادی
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 سوگ سرود ۲
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 تو مردِ شهر پندار کجایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با آن که می رسانی آن باده بقا را
بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن
جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را
آن چاه بابلت را وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر
از سر بگیر از سر آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته
طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده
من دم به دم بدیده انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی
شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
از شمس دین چون مه تبریز هست آگه
بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *