+ - x
 » از همین شاعر
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 چون عشق کند شکرفشانی
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 از اصل چو حورزاد باشیم
 انجیرفروش را چه بهتر
 بیار باده که دیر است در خمار توام

 » بیشتر بخوانید...
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 شبانه
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 شهر من
 مادرکم
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با آن که می رسانی آن باده بقا را
بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن
جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را
آن چاه بابلت را وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر
از سر بگیر از سر آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته
طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده
من دم به دم بدیده انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی
شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
از شمس دین چون مه تبریز هست آگه
بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *