+ - x
 » از همین شاعر
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
 کرانی ندارد بیابان ما
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم
 مجلس چو چراغ و تو چو آبی
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را

 » بیشتر بخوانید...
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 و بیاد من و تو
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 اژدها
 مادر مرا نبخش
 فلتر کن و فلتر کن
 عشق رفت
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 غزل تقویم ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل معشوق سوزیده است بر من
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
بزد آتش به جان بنده شمعی
کز او شد موم جان سنگ و آهن
بدید آمد از آن آتش به ناگه
میان شب هزاران صبح روشن
به کوی عشق آوازه درافتاد
که شد در خانه دل شکل روزن
چه روزن کفتاب نو برآمد
که سایه نیست آن جا قدر سوزن
از آن نوری که از لطفش برسته ست
ز آتش گلبن و نسرین و سوسن
از آن سو بازگرد ای یار بدخو
بدین سو آ که این سوی است ممن
به سوی بی سوی جمله بهار است
به هر سو غیر این سرمای بهمن
چو شمس الدین جان آمد ز تبریز
تو جان کندن همی خواهی همی کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *