+ - x
 » از همین شاعر
 سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 پانزدهم
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

 » بیشتر بخوانید...
 با گیج ها در توکیو
 خانه متروک
 باور پاک
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 دیدار واپسین
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 سوگ سرود ۱
 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ساقی و دستگیر مستان
دل را ز وفای مست مستان
ای ساقی تشنگان مخمور
بس تشنه شدند می پرستان
از دست به دست می روان کن
بر دست مگیر مکر و دستان
سررشته نیستی به ما ده
در حسرت نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریه ست
ما را منشان به آبلستان
هر جا که می است بزم آن جاست
هر جا که وی است نک گلستان
یک جام برآر همچو خورشید
عالی کن از آن نهال پستان
دیدار حق است ممنان را
خوارزم نبیند و دهستان
منکر ز برای چشم زخمت
همچو سر خر میان بستان
گر در دل او نمی نشیند
خوش در دل ما نشسته است آن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *