+ - x
 » از همین شاعر
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 ای برده نماز من ز هنگام
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 بشنیده بدم که جان جانی
 ای گشته ز شاه عشق شهمات
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 یار در آخرزمان کرد طرب سازیی

 » بیشتر بخوانید...
 کَلفَهشنگ
 بوی حسرت
 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
 هم دانه امید به خرمن ماند
 بانگ آشنایی
 آخر سوب نیست...
 بارانه
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 مسافرازسفردلسرد می آید
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای روی مه تو شاد خندان
آن روی همیشه باد خندان
آن ماه ز هیچ کس نزاده ست
ور زانک بزاد زاد خندان
ای یوسف یوسفان نشستی
در مسند عدل و داد خندان
آن در که همیشه بسته بودی
وا شد ز تو با گشاد خندان
ای آب حیات چون رسیدی
شد آتش و خاک و باد خندان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *