+ - x
 » از همین شاعر
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
 اول نظر ار چه سرسری بود
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی
 صوفیان در دمی دو عید کنند
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست

 » بیشتر بخوانید...
 یارم چو قدح به دست گیرد
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 زمستان کابل
 خیابان
 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب
 هفتاد و دو تیغ
 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
 به تیغم گر کشد دستش نگیرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای روی مه تو شاد خندان
آن روی همیشه باد خندان
آن ماه ز هیچ کس نزاده ست
ور زانک بزاد زاد خندان
ای یوسف یوسفان نشستی
در مسند عدل و داد خندان
آن در که همیشه بسته بودی
وا شد ز تو با گشاد خندان
ای آب حیات چون رسیدی
شد آتش و خاک و باد خندان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *