+ - x
 » از همین شاعر
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
 ای چشم و چراغ شهریاری
 ای نهاده بر سر زانو تو سر
 ایا ملتقی العیش کم تبعدی
 چون بزند گردنم سجده کند گردنش
 سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
 چه نزدیک است جان تو به جانم

 » بیشتر بخوانید...
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 صدای پای من همیشه تنهاست
 اگر با تو نبودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد
هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم
هستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه
در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان
اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه
رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان
نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای
بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران
جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن
من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *