+ - x
 » از همین شاعر
 نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟

 » بیشتر بخوانید...
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 میلاد
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
 باغ من
 درد ما را نیست درمان الغیاث

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *