+ - x
 » از همین شاعر
 چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 ای که تو از عالم ما می روی
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 ساقی ز پی عشق روان است روانم
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا

 » بیشتر بخوانید...
 چگونه راه میدهی
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 دم
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 راست و دروغ
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *