+ - x
 » از همین شاعر
 خبر واده کز این دنیای فانی
 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 می رسد بوی جگر از دو لبم
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 چون دل جانا بنشین بنشین
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود

 » بیشتر بخوانید...
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 در طریق عشق خام افتاده ام
 نیایش
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 کی با ما؟
 خطوط سرنوشت
 به تو سلام می کنم
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
  چهار رباعی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
کز یار دور ماند و گرفتار خار شد
زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا
از غیب رو نمود صلایی زد و برفت
کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا
من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل
از من سلام و خدمت ریحان و لاله را
دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست
ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا
زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست
چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *