+ - x
 » از همین شاعر
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
 چهل و چهارم
 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
 دیدی که چه کرد آن پری رو
 گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
 کسی کو را بود خلق خدایی
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
 چه بویست این؟ چه بویست این؟ مگر آن یار می آید؟
 به پیش باد تو ما همچو گردیم

 » بیشتر بخوانید...
 پنجره
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 خیال من یقین من
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 ساقه در بیهوایی
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
کز یار دور ماند و گرفتار خار شد
زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا
از غیب رو نمود صلایی زد و برفت
کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا
من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل
از من سلام و خدمت ریحان و لاله را
دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست
ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا
زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست
چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *