+ - x
 » از همین شاعر
 کسی که باده خورد بامداد زین ساقی
 ای خیالی که به دل می گذری
 ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
 مست می عشق را حیا نی
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست
 آوخ آوخ چو من وفاداری

 » بیشتر بخوانید...
 حال دل با تو گفتنم هوس است
 با من از ایران بگو
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 با یاد چشمهای تو
 راز من
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 جنوب طوفان است
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین
صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من
که نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین
هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی
مگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین
چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف است
به زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین
هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف من
پس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین
وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغر
مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین
چه کند باده حق را جگر باطل فانی
چه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین
هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شد
ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین
چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمد
شکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *