+ - x
 » از همین شاعر
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 هم به درد این درد را درمان کنم

 » بیشتر بخوانید...
 فش فش دیگ بخار
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 کابل
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 کی با ما؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین
صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من
که نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین
هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی
مگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین
چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف است
به زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین
هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف من
پس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین
وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغر
مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین
چه کند باده حق را جگر باطل فانی
چه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین
هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شد
ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین
چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمد
شکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *