+ - x
 » از همین شاعر
 بخش چهاردهم
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 امروز جنون نو رسیده ست
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم

 » بیشتر بخوانید...
 هنربند
 ای زهره
 توکلت علی الله می روم يار
 آبسال
 چشم به راه
 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
 گمراه
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 نهان اندر دو حرفی سر کار است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد
بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن
هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی
تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن
عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است
در براق احدی دید کسی لنگیدن
ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی
چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن
باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن
وانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن
خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن
من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم
کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن
شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشم
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *