+ - x
 » از همین شاعر
 خداوندا مده آن یار را غم
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
 من سر نخورم که سر گرانست

 » بیشتر بخوانید...
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
 کارت معافیت
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 پندار
 بوسه گاه رحمت
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد
بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن
هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی
تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن
عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است
در براق احدی دید کسی لنگیدن
ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی
چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن
باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن
وانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن
خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن
من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم
کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن
شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشم
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *